تبليغاتX
آخرین آواز

 باورم نمیشه آن دستانی که بر آن بوسه زدم را کسی دیگه توی دست بگیره. 

ساعت های خوش انتظار همه شد مثل یه مستند جان دادن تا یه فیلم عاشقانه.

ساعت 11 بود.درسته پاهایم محکم بود ولی کمرم خمیده مثل ساعت 6 بود 

هر یه تکون عقربه مثل بتکی بر قامت خمیده ام بود.

  می خندی .... اشکال نداره.... خودت می گفتی خدای ما هم بزرگه ... .

           نگاتیو قلبمو برای چاپ عکست فرستادم چاپخونه .

نمی دونم چه اندازه عکست رو چاپ کنم

  تارهای قلبم کوک نیست برای همین خوب آهنگ نمی زنه.هنوزم باورم نمیشه

       امروز  هم یکی از روزهای تقویمه.

آره پاییزه برگهای زیادی از درخت می ریزن 

 منم برگ اضافه ای از وجود تو بودم .

افتادم .صدای له شدنم را می شنوی؟ این آخرین آواز من بود.تقدیم می کنم به تو.

         گل نبودم که پرپر بشم.برگ بودمو خشکیدم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:20 توسط علی |



من همونیم که لبخند از روی لبام نمی مرد من همونیم که هیچوقت دلم رو کسی نمی برد با نگاه اول تو دل به بودن با تو بستم تورو با غریبه دیدم سرد و بی صدا شکستم..........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 15:52 توسط علی |

87c0077.jpg picture by alias_asadi

 

تا حالا شده به جایی برسین که از خدا مرگ بخواین؟

آره منم قبلا وقتی اینجور حرفا رو میشنیدم می گفتم داره

چرت و پرت می گه اما حالا خودم همچین حالی پیدا کردم.

آدمیزاد بعضی وقتا کارایی می کنه که قابل جبران نیست

خیلی آرزو می کنی که ای کاش و ای کاش این کارو نمی کردی

و اما دیگه شده و کاری هم از دستت بر نمیاد جز ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:32 توسط علی |

1047019-b.jpg picture by alias_asadi


ستاره در هوا می بینم امشب

زمین در زیر پا می بینم امشب

خدایا مرگ ده تا جان سپارم

که یار خود جدا می بینم امشب

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:27 توسط علی |

1047023-b.jpg picture by alias_asadi

میدونم میتونی قلبمو آتیش بزنی اما نزن...

میدونم میتونی بری و منو تنهام بزاری اما نزار...

میدونم میتونی بریو با کس دیگه‌ای دوست شی اما نشو...

میدونم میتونی جواب منو ندی اما بده...

میدونم میتونی نابودم کنی اما نکن...

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند...

و گنجشکها جدی جدی می میرند آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند . ...

وقلب ها جدی جدی می شکنند و تو شوخی شوخی لبخند زنی ...

و من جدی جدی عاشق می شم باور کن

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:50 توسط علی |

11.jpg picture by alias_asadi


گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد همه چیز رو با نام خدا شروع کرد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد مثل پرنده پرواز کرد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد گناه نکرد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد تو چشم کسی که دوسش داری زل نزنی...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد به خدا اعتماد کنی...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد بعد امتحان نزن به سرت و مثهدیوونه ها با بچه ها بخندی...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد از درسی که متنفری حذف بشه...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد جای خنده و گریه جا به جا بشه...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد به همه اعتماد کرد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد با مامان بابا رفیق شد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد نماز رو اول وقت خوند...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد تنها نبود...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد یه آدم خوب بود...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد مثه آدم زندگی کرد نه شیطان...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد آسمون روی زمین بود...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد به جای بارون و برف ، گلبرگ از آسمون بیاد...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد شیشه همسایه رو بشکونی بعد بگی کار من نبود...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد خورشید رو تو بغلت بگیری...

گاهی فقط گاهی وقتا کاش می شد زندگی رو تموم کرد...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:53 توسط علی |

CopyofCopyof2e1alg81.jpg picture by alias_asadi


خداوندا !

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم

 پس مرا  درياب

و به سوي خويش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا 

که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:44 توسط علی |

http://i34.tinypic.com/nd20p2.jpg


یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:46 توسط علی |

http://i34.tinypic.com/120ic6x.jpg



تو اگه بخوای فقط با یک نگاه من برات خورشیدو آتیش می زنم یه روزی دلم اگه تو رو نخواد من اونو از توی سینه می کنم تو رو به خود خدا به تموم این شبا تو رو جون رازقی به نماز عاشقی قسمت می دم قسمت می دم از عشقم نگذری

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:8 توسط علی |

15xpykh.jpg picture by alias_asadi

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:7 توسط علی |